برداشت فلسفی من از مفهوم زندگی انسان
حیاتِ آدمی، بیش از آنکه راهی در جهان بیرون باشد، اقامتی خاموش در زندانی نادیدنی است؛ تنگی عظیم و شفاف که آدمیان در آن، بیآنکه مرزهایش را ببینند، در کنار یکدیگر میلولند، تکرار میشوند، و فرسوده میگردند.
اکثریت، همچون کرمهای ابریشم، اسیر غریزهی بقا، عادت، ترس و روزمرّگیاند؛ چنان غرق در ازدحام و تقلید که هرگز به امکانِ «دیگرگونه بودن» نمیاندیشند. آنان دیوارههای تنگ را جهان میپندارند و حرکتِ بیجهتِ خویش را زندگی.
امّا در میان این خفتگانِ بیدارنما، اندک انسانهایی هستند که ناگهان ندایی درونی را میشنوند؛ ندایی که آنان را از لذّتِ خزیدن، به رنجِ دگرگون شدن فرا میخواند.
این انسانها درمییابند که رهایی، موهبتی آماده نیست، بلکه حاصلِ ساختنِ خویشتن است. از همینرو، با انضباط، آگاهی، تفکّر، معناجویی و رفتارهای هدفمند، آغاز به تنیدنِ پیلهی خویش میکنند؛ پیلهای که از نخِ اراده و رنج بافته میشود، نه از آسایش و عادت.
پیله، در نگاه توده، نوعی انزوا و حتی مرگ است؛ زیرا انسانِ در حالِ تحوّل، ناچار است مدّتی از هیاهوی جمع فاصله بگیرد. امّا آنچه در ظاهر خاموشی است، در باطن، تولّدِ موجودی تازه است.
آنجا که دیگران پایان میبینند، او آغاز میشود.
و آنگاه، پس از عبور از تاریکیِ دگردیسی، انسان از خویشتنِ کهنهی خویش بیرون میآید؛ نه دیگر کرمی خزنده، بلکه پروانهای آگاه.
او از تنگِ بزرگ عبور میکند؛ از جهانی که زمانی تمامِ حقیقت میپنداشت. اکنون، افقی دیگر را تجربه میکند: جهانی سرشار از معنا، آزادی، آگاهی و پرواز.
اگر تمثیلِ غارِ افلاطون، حکایتِ انسانهایی بود که سایهها را حقیقت میپنداشتند، این تمثیل، روایتِ انسانهایی است که خزیدن را زندگی میانگارند؛ غافل از آنکه ماهیتِ حقیقیِ آنان، در پرواز نهفته است.
بیشتر انسانها در تنگ میمیرند، بیآنکه هرگز بدانند آسمانی نیز وجود داشت. امّا آنان که جرأتِ تنیدنِ پیلهی خویش را پیدا میکنند، از
دیدگاهها