تطبیق آموزه‌های شاهنامه با فرهنگ‌سازی ملی ایرانیان

بازخوانی عنصر ملی‌گرایی و فرهنگ ملی در حماسهٔ فردوسی

۱. مقدمه: شاهنامه به‌مثابه سند هویت

شاهنامهٔ فردوسی، که در آستانهٔ هزارهٔ پیش و در دورانی سروده شد که زبان و فرهنگ ایرانی زیر فشار غلبهٔ زبان عربی و آیین‌های تازه قرار داشت، تنها یک اثر ادبی نیست؛ سندی است که در آن یک ملت، در آینهٔ اسطوره و تاریخ، خود را بازشناخته است. فردوسی در روزگاری که بسیاری از نخبگان ایرانی به زبان عربی می‌نوشتند و هویت محلی در برابر امت اسلامی رنگ می‌باخت، با سرودن سی‌هزار بیت به زبان پارسی، کاری کرد که هیچ نهاد سیاسی روزگارش نکرده بود: او یک روایت پیوسته و یکپارچه از آغاز جهان تا سقوط ساسانیان عرضه کرد و بدین‌سان، عملاً نخستین متنِ فرهنگ‌سازی ملی در تاریخ ایران را نوشت.

اهمیتِ این کار را باید در بافتِ سیاسیِ روزگارِ فردوسی سنجید. سامانیان، که فردوسی بخشی از عمرِ کاریِ خود را در دورانِ ایشان گذراند، خود پروژه‌ای فرهنگی برای احیای زبان و آیینِ ایرانی در دست داشتند؛ اما آنچه فردوسی بدان دست یافت، فراتر از هر حمایتِ درباری بود: متنی که، صرفِ‌نظر از فرازونشیبِ حکومت‌ها، برای هزار سال، در خانه، مکتب‌خانه و قهوه‌خانه بازخوانی شد و همچنان بازخوانی می‌شود. این پایداری، خود گواهی است بر این‌که فرهنگ‌سازیِ ملی، برخلافِ آنچه گاه تصور می‌شود، پیش از آنکه محصولِ سیاست‌گذاریِ دولتی باشد، محصولِ متن‌ها و روایت‌هایی است که در طولِ نسل‌ها در حافظهٔ جمعی رسوب می‌کنند.

پرسش این مقاله آن است که آموزه‌های شاهنامه — از رستاخیز زبانی گرفته تا مفهوم فرهٔ ایزدی، از دوگانهٔ ایران و توران تا اخلاق پهلوانی — چگونه می‌توانند در فرهنگ‌سازی ملی ایران امروز بازخوانی شوند؛ بی‌آنکه این بازخوانی به ستایشی بی‌نقد از متنی هزارساله بدل شود. نگارنده کوشیده است در کنار برجسته‌کردن ظرفیت‌های شاهنامه، حدود و کاستی‌های آن را نیز برای خوانندهٔ امروزی روشن کند، چرا که فرهنگ‌سازیِ ملیِ کارآمد، به تعبیرِ نگارنده، نه در بازتولیدِ بی‌نقدِ متونِ کلاسیک، بلکه در گفت‌وگوی نقادانه با آن‌ها شکل می‌گیرد.

۲. زبان پارسی: نخستین بنیاد فرهنگ‌سازی ملی

مهم‌ترین کنش ملی‌گرایانهٔ فردوسی، پیش از هر مضمونی، در خودِ زبان اوست. بیتِ معروفِ «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی» نه فقط شعار شاعرانه، بلکه بیانِ آگاهانهٔ یک پروژهٔ فرهنگی است: بازسازی زبانی که در آستانهٔ فراموشی قرار داشت. فردوسی با گزینش آگاهانهٔ واژگان پارسی و پرهیزِ نسبی از عربی، الگویی ساخت که سده‌ها بعد، در دورهٔ مشروطه و سپس در جنبش‌های زبان‌پیرایی معاصر، به عنوان مرجع بازگشت به ذخیرهٔ زبانی ملی مورد استناد قرار گرفت.

این نکته برای فرهنگ‌سازی ملی امروز اهمیتی راهبردی دارد: هویت جمعی، پیش از آنکه در نهادها یا مرزهای سیاسی تثبیت شود، در زبانِ مشترک شکل می‌گیرد. آموزهٔ شاهنامه در این زمینه ساده و در عین حال بنیادین است — زبان، ظرف حافظهٔ تاریخی یک ملت است، و حفاظت از آن، نخستین گام در حفاظت از هویت جمعی محسوب می‌شود. در شرایطی که زبان پارسی امروز نیز از سویی با هجوم واژگان بیگانه و از سوی دیگر با کم‌رنگ‌شدن آموزش ادبیات کلاسیک در نظام رسمی آموزش مواجه است، الگوی فردوسی می‌تواند مبنای بازتعریفِ نسبت میان زبان و برنامهٔ فرهنگ‌سازی ملی قرار گیرد.

شایان ذکر است که این پروژهٔ زبانی، بر خلافِ برخی برداشت‌های ساده‌انگارانه، خصلتِ ستیزه‌جویانه با زبانِ عربی یا فرهنگِ اسلامی نداشت؛ فردوسی خود مسلمان بود و شاهنامه آکنده از مضامینِ اخلاقیِ سازگار با آموزه‌های دینی است. آنچه او در پیِ آن بود، نه حذفِ یک فرهنگ به سود فرهنگِ دیگر، بلکه پاسداری از یک لایهٔ زبانی و هویتی بود که در برابرِ جریانِ غالبِ روزگار خود، در معرضِ فراموشی قرار داشت. این تمایز، برای فرهنگ‌سازیِ ملیِ معاصر نیز الگویی سالم به دست می‌دهد: تقویتِ هویتِ ملی، لزوماً به معنایِ نفیِ لایه‌های دیگرِ هویت — دینی، قومی یا محلی — نیست، بلکه می‌تواند در کنارِ آن‌ها و به‌موازاتِ آن‌ها صورت گیرد.

۳. پیوستار اسطوره و تاریخ: روایتِ یکپارچهٔ ملی

شاهنامه در هفت دفتر، از کیومرث — نخستین شهریار اسطوره‌ای — تا یزدگرد سوم و فروپاشی ساسانیان، زنجیره‌ای پیوسته از پادشاهی، قهرمانی و رویداد عرضه می‌کند که در آن مرز میان اسطوره، افسانه و تاریخ عمداً کم‌رنگ نگاه داشته شده است. این پیوستار، از منظر جامعه‌شناسیِ ملی‌گرایی، کارکردی روشن دارد: ملت‌ها برای تثبیت هویت جمعی خود نیازمند روایتی از تداومِ زمانی‌اند که گسست‌های تاریخی — از جمله حملهٔ اسکندر، سلطهٔ اعراب یا هجوم مغول — را در دلِ یک خط‌سیرِ واحد جای دهد.

شاهنامه دقیقاً همین کار را می‌کند: پادشاهی جمشید، مقاومتِ کاوهٔ آهنگر در برابر ضحاک، دورانِ کیانیان و نبردهای ایران و توران، و سرانجام سقوط یزدگرد، همه در قالبِ یک روایتِ واحد از فراز و فرودِ «ایران» بازگو می‌شوند. برای فرهنگ‌سازی ملی معاصر، درسِ این پیوستار آن است که هویت ملی نیازمند روایتی است که شکست‌ها را نیز — همچون شکستِ رستم از اسفندیار یا سقوطِ یزدگرد — در دلِ داستانِ بزرگ‌تر جای دهد، نه آنکه آن‌ها را انکار یا حذف کند. ملتی که تاریخ خود را تنها در قالبِ افتخارات بازگو می‌کند، برخلاف شاهنامه که تراژدی و شکست را نیز بخشِ اصیلِ روایت می‌داند، در نهایت روایتی شکننده می‌سازد.

۴. فرهٔ ایزدی و مشروعیت حکمرانی

یکی از مهم‌ترین آموزه‌های سیاسیِ شاهنامه، مفهومِ «فرهٔ ایزدی» است — نیرویی فراطبیعی که مشروعیتِ پادشاهی را نه صرفاً به وراثت یا زور، بلکه به شایستگیِ اخلاقی و کارکردیِ فرمانروا پیوند می‌زند. داستانِ جمشید، که فرّه را با گرفتارشدن در دامِ خودکامگی و ادعای الوهیت از دست می‌دهد، و داستانِ ضحاک، که با ستم و بی‌خردی نمادِ حکمرانیِ نامشروع می‌شود، هر دو این نکته را تکرار می‌کنند: در نظامِ ارزشیِ شاهنامه، قدرت به‌خودیِ‌خود مشروعیت نمی‌آورد؛ مشروعیت را کارکردِ عادلانه و اخلاقیِ قدرت تضمین می‌کند.

این آموزه، برای گفتمانِ فرهنگ‌سازی ملی، ظرفیتی مضاعف دارد. از یک سو، بنیانی بومی برای نقدِ حکمرانیِ خودکامه فراهم می‌کند که نیازی به وام‌گیریِ کاملِ آن از مفاهیمِ سیاسیِ غربی ندارد؛ کاوهٔ آهنگر، که علیه ضحاک بر می‌خیزد، در حافظهٔ جمعیِ ایرانیان همچنان نمادِ مشروعِ مقاومت در برابرِ ستم است. از سوی دیگر، مفهومِ فرّه — که میان فردِ حاکم و صلاحیتِ او پیوند برقرار می‌کند، نه میان خاندان و حقِ الهیِ حکمرانی — می‌تواند در بازخوانیِ معاصر، به‌سوی مفهومِ مسئولیت‌پذیریِ حاکمان در برابرِ ملت گسترش یابد.

درسِ دیگرِ این بخش از شاهنامه، سازوکارِ بازگشتِ فرّه است. در روایتِ فردوسی، از دست‌رفتنِ فرّه پایانِ کار نیست؛ فریدون، که از تبارِ کاوه و مردمِ ستم‌دیده برمی‌خیزد، فرّه را به یاریِ عدالت بازمی‌گرداند. این ساختارِ روایی — سقوط، مقاومت، بازسازیِ مشروعیت — الگویی از تابِ‌آوریِ سیاسی به دست می‌دهد که فراتر از هر شخصِ معینی، بر توانِ جامعه برای اصلاحِ خود تکیه دارد؛ نکته‌ای که در گفتمانِ امروزینِ فرهنگ‌سازیِ ملی، به‌ویژه در دوره‌های گذارِ سیاسی، می‌تواند به‌عنوانِ روایتی امیدبخش اما واقع‌بینانه بازخوانی شود.

۵. دوگانهٔ ایران و توران: مرز فرهنگی و تعریف خودی

بخشِ عمده‌ای از شاهنامه، به‌ویژه در دفترهای مربوط به کیانیان، حولِ نبردهای پیاپیِ ایران و توران می‌گذرد. این دوگانه را نباید صرفاً به‌عنوان جنگِ دو قوم یا دو سرزمین خواند؛ در متنِ شاهنامه، ایران و توران بیش از هر چیز نمادِ دو نظمِ ارزشی‌اند — ایران، سرزمینِ خرد، داد و آبادانی؛ توران، قلمروِ آشوب، کین و بی‌خردی. افراسیاب، پادشاهِ توران، در برابرِ کیخسرو، نه فقط دشمنِ سیاسی، بلکه تجسمِ نظمِ اخلاقیِ متضاد است.

این ساختار، الگویی کلاسیک برای شکل‌گیریِ هویتِ جمعی از طریقِ تمایز با «دیگری» به دست می‌دهد؛ الگویی که در نظریه‌های ملی‌گراییِ مدرن نیز — از جمله در بحثِ «دیگریِ سازنده» — بازشناخته می‌شود. با این‌همه، بازخوانیِ امروزینِ این دوگانه باید با احتیاط صورت گیرد: شاهنامه، حتی در اوجِ خصومتِ ایران و توران، از طریقِ چهره‌هایی چون پیران ویسه — سردارِ توارنیِ خردمند و انسان‌دوست که در برابرِ بی‌خردیِ افراسیاب می‌ایستد — نشان می‌دهد که مرزِ اخلاقی، دقیقاً بر مرزِ قومی منطبق نیست. فرهنگ‌سازیِ ملیِ متکی بر شاهنامه، اگر بخواهد از تقلیلِ این دوگانه به نژادپرستی یا بیگانه‌ستیزیِ ساده بپرهیزد، باید همین ظرافت را نیز بازتاب دهد.

نکتهٔ دیگر آن‌که «توران» در شاهنامه، به رغمِ برداشت‌های متأخر، هرگز معادلِ دقیقِ هیچ قومِ تاریخیِ مشخصی — از جمله ترکان — نیست؛ این برابرنهیِ متأخر، بیشتر محصولِ بازخوانی‌های دورانِ مشروطه و پس از آن است تا خودِ متنِ فردوسی. آگاهی از این نکته برای فرهنگ‌سازیِ ملیِ مسئولانه اهمیت دارد، زیرا از تبدیل‌شدنِ یک ساختارِ نمادین و اسطوره‌ای به ابزاری برای دشمنیِ قومیِ واقعی در دورانِ معاصر جلوگیری می‌کند.

۶. اخلاق پهلوانی: راستی، مهرِ میهن و مسئولیتِ فردی

منظومهٔ اخلاقیِ شاهنامه بر محورِ چند فضیلتِ پهلوانی استوار است: راستی (که دروغ در آن گناهی نزدیک به کفر شمرده می‌شود)، مهرِ میهن (که در فداکاریِ رستم، گیو و دیگر پهلوانان در برابرِ آسیب به سرزمین آشکار می‌شود)، و مسئولیتِ فردی در برابرِ سرنوشتِ جمعی — مفهومی که در تراژدیِ رستم و سهراب به اوجِ خود می‌رسد، جایی که رستم، حتی در برابرِ فرزندِ ناشناخته‌اش، وظیفهٔ خود در قبالِ ایران را بر عاطفهٔ شخصی مقدم می‌شمارد.

این منظومهٔ اخلاقی، برخلاف نظام‌های اخلاقیِ صرفاً دینی که فضیلت را در اطاعت از حکمِ الهی تعریف می‌کنند، فضیلت را در کارکردِ اجتماعیِ فرد — دفاع از داد، از میهن و از خانواده — می‌جوید. برای فرهنگ‌سازیِ ملیِ معاصر، این نکته می‌تواند بنیانی برای تربیتِ شهروندیِ فارغ از مرزبندیِ صرفاً مذهبی فراهم کند: مفهومِ «ایرانی‌بودن» در شاهنامه، پیش از آنکه با مذهب تعریف شود، با پایبندی به داد، راستی و مسئولیت در برابرِ سرزمین تعریف می‌شود — نکته‌ای که در بافتِ کنونیِ ایران، که هویتِ ملی و هویتِ مذهبی در گفتمانِ رسمی به‌شدت درهم‌تنیده شده‌اند، اهمیتی ویژه می‌یابد.

۷. ایرانشهر: مفهومِ سرزمین و مسئولیتِ جمعی

در کنارِ مفاهیمِ زبانی، اخلاقی و سیاسی، شاهنامه مفهومی جغرافیایی-فرهنگی نیز عرضه می‌کند که در ادبیاتِ پژوهشی از آن با عنوانِ «ایرانشهر» یاد می‌شود: تصویری از سرزمینی با مرزهای نه‌چندان دقیقِ جغرافیایی، اما با هویتِ فرهنگیِ روشن، که پاسداری از آن وظیفهٔ مشترکِ شاه و مردم است. در این نگاه، سرزمین صرفاً قلمروی برای بهره‌برداریِ حاکم نیست، بلکه امانتی است که در هر نسل باید حفظ و به نسلِ بعد سپرده شود — نکته‌ای که در سوگندهای پهلوانانِ شاهنامه، پیش از هر نبرد، بارها تکرار می‌شود.

این نگرش به سرزمین، با آنچه در نظریه‌های ملی‌گراییِ مدرن «میهن‌پرستیِ مدنی» خوانده می‌شود، قرابتِ قابلِ‌توجهی دارد: تعلق به میهن، نه بر پایهٔ نژاد یا خون، بلکه بر پایهٔ مسئولیتِ مشترک در برابرِ سرزمین و مردمانش تعریف می‌شود. برای فرهنگ‌سازیِ ملیِ امروز، بازخوانیِ این لایه از شاهنامه می‌تواند پلی میان هویتِ باستانی و مفاهیمِ مدنیِ معاصر بسازد؛ پلی که اجازه می‌دهد میهن‌پرستی، بدونِ گرفتارشدن در دامِ نژادگرایی، به‌عنوانِ ارزشی مدنی و فراگیر بازتعریف شود.

۸. زنانِ شاهنامه: عنصرِ مغفول در روایتِ هویتِ ملی

بازخوانی‌های رایج از شاهنامه، غالباً بر پهلوانانِ مرد متمرکز می‌شوند و نقشِ زنان را در حاشیه می‌گذارند؛ حال آنکه شخصیت‌هایی چون رودابه (که با هوش و استقلالِ رأی، پیوندِ زال و رستم را رقم می‌زند)، تهمینه (که به‌عنوان زنی صاحبِ ارادهٔ مستقل، سرنوشتِ خود را انتخاب می‌کند)، و گردآفرید (پهلوانِ زنی که در برابرِ سهراب می‌جنگد) نشان می‌دهند که تصویرِ شاهنامه از زن، پیچیده‌تر از کلیشهٔ زنِ منفعل است.

توجه به این لایه، برای فرهنگ‌سازیِ ملیِ متوازن ضرورتی روش‌شناختی دارد: بازخوانی‌ای که تنها بر شخصیت‌های مردانه تکیه کند، بخشِ مهمی از ظرفیتِ الگوسازیِ شاهنامه را نادیده می‌گذارد و روایتی ناقص از هویتِ ملی به دست می‌دهد. گنجاندنِ این چهره‌ها در برنامه‌های آموزشی و فرهنگیِ مبتنی بر شاهنامه، می‌تواند تصویرِ فراگیرتری از هویتِ ملی عرضه کند.

۹. حدود و نقدهای بازخوانیِ ملی‌گرایانه

بازخوانیِ شاهنامه در خدمتِ فرهنگ‌سازیِ ملی، با چند محدودیت جدی روبه‌روست که نادیده‌گرفتنِ آن‌ها به سطحی‌شدنِ این پروژه می‌انجامد. نخست، شاهنامه اثری از دلِ نظامِ پادشاهیِ باستانی است و آموزه‌های سیاسیِ آن — از جمله محوریتِ فرّه و مشروعیتِ موروثی — را نمی‌توان بی‌واسطه به گفتمانِ حکمرانیِ دموکراتیکِ امروز منتقل کرد؛ چنین انتقالی نیازمند بازتفسیرِ آگاهانه است، نه نقل‌قولِ مستقیم.

دوم، خطرِ ابزاری‌شدنِ شاهنامه در خدمتِ ناسیونالیسمِ قومی یا نژادی واقعی است — خطری که در برخی جریان‌های پان‌ایرانیستیِ سدهٔ گذشته نیز مشاهده شد و با روحِ کلیِ متن، که در آن حتی دشمنانِ ایران گاه چهره‌هایی شریف دارند، در تضاد است. سوم، تکیهٔ صرف بر شاهنامه برای فرهنگ‌سازیِ ملی، در جامعه‌ای چندقومی و چندزبانه مانندِ ایرانِ امروز، اگر با توجه به روایت‌های فرهنگیِ سایرِ اقوامِ ایرانی همراه نشود، می‌تواند به‌جای انسجام، به احساسِ حاشیه‌ای‌شدنِ گروه‌های غیرفارس‌زبان بینجامد. فرهنگ‌سازیِ ملیِ مبتنی بر شاهنامه، در نتیجه، باید در کنارِ روایت‌های محلی و قومی، نه در برابرِ آن‌ها، صورت‌بندی شود.

۱۰. کاربستِ امروزین: شاهنامه در خدمتِ فرهنگ‌سازیِ ملیِ معاصر

با درنظرگرفتنِ این حدود، می‌توان سه کاربردِ مشخص برای شاهنامه در پروژهٔ فرهنگ‌سازیِ ملیِ معاصر پیشنهاد کرد. نخست، بازگشت به شاهنامه به‌عنوانِ مرجعِ زبانی — گسترشِ آموزشِ آن در نظامِ رسمیِ آموزش، نه صرفاً به‌عنوانِ متنِ ادبیِ کلاسیک، بلکه به‌عنوانِ ابزارِ تقویتِ سوادِ زبانیِ نسلِ جوان در برابرِ فرسایشِ زبانی. دوم، بهره‌گیری از الگوهای اخلاقیِ شاهنامه — به‌ویژه مفهومِ فرّه به‌عنوانِ مشروعیتِ مبتنی بر عملکرد — در گفتمانِ عمومی دربارهٔ حکمرانیِ پاسخ‌گو، بدونِ آنکه این کار به توجیهِ نظامِ سلطنتی یا هر شکلِ دیگری از تمرکزِ قدرت تعبیر شود.

سوم، طراحیِ روایت‌های فرهنگیِ رسانه‌ای — نمایش، پویانمایی، رمانِ گرافیکی — بر پایهٔ داستان‌های شاهنامه که بتوانند نسلِ جوانِ ایرانی، اعم از داخل و خارج از کشور، را با روایتی از هویتِ ملی پیوند دهند که نه بر گفتمانِ مذهبیِ حکومتی متکی است و نه بر رمانتیسیسمِ باستان‌گراییِ افراطی، بلکه بر مجموعه‌ای از فضیلت‌های اخلاقی و مدنی — راستی، عدالت، مسئولیت در برابرِ سرزمین — استوار می‌شود که در بافتِ کنونیِ بحرانِ هویتیِ ایران، می‌تواند نقشِ یک زمینهٔ فرهنگیِ مشترک و فراجناحی ایفا کند.

۱۱. مقایسه‌ای کوتاه با پروژه‌های ملی‌سازیِ مدرن

اگر تجربهٔ فردوسی را در کنارِ پروژه‌های ملی‌سازیِ رسمیِ سدهٔ بیستم — از جمله سیاست‌های فرهنگیِ دورانِ پهلوی در بازآفرینیِ نمادهای باستانی — بگذاریم، تفاوتی روش‌شناختی آشکار می‌شود. آن پروژه‌ها غالباً از بالا به پایین و از طریقِ نهادِ دولت به اجرا درمی‌آمدند و از همین‌رو، با تغییرِ حکومت، شکننده از آب درمی‌آمدند؛ حال آنکه فرهنگ‌سازیِ فردوسی، دولتی نبود و دقیقاً به همین دلیل، در برابرِ فراز و فرودِ سیاسی، تابِ‌آوریِ بیشتری از خود نشان داد.

این مقایسه، درسی روش‌شناختی برای فرهنگ‌سازیِ ملیِ معاصر در بر دارد: راهبردی که بر نهادهای مدنی، آموزشِ غیررسمی، ادبیات و هنر تکیه کند، به احتمالِ بیشتری در برابرِ تغییراتِ سیاسی پایدار می‌ماند تا راهبردی که تنها بر بلندگوهای رسمیِ دولت متکی باشد.

۱۲. جمع‌بندی

شاهنامهٔ فردوسی، در جایگاهِ نخستین سندِ بزرگِ فرهنگ‌سازیِ ملی در تاریخِ ایران، همچنان ظرفیتی برای بازخوانیِ معاصر دارد — ظرفیتی که فراتر از حماسه‌سرایی و افتخارِ باستانی، در بنیادهایی چون پاسداریِ زبانی، پیوستارِ روایتِ تاریخی، مفهومِ مشروعیتِ مبتنی بر کارکرد، و منظومه‌ای از فضیلت‌های مدنی نهفته است. با این‌همه، بهره‌گیری از این ظرفیت، مستلزمِ بازخوانیِ نقادانه و نه ستایشِ بی‌واسطه است: شاهنامه باید در کنارِ آگاهی از محدودیت‌های تاریخیِ خود، و در پیوند با تنوعِ قومی و فرهنگیِ ایرانِ امروز، به کار گرفته شود تا بتواند نقشِ خود را نه به‌عنوانِ ابزارِ ناسیونالیسمِ افراطی، بلکه به‌عنوانِ زمینه‌ای مشترک برای بازسازیِ هویتِ ملی در دورانِ گذار ایفا کند.

 

ابراهیم روشندل

دسته‌ها: دسته بندی نشده